دیدمش .... تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم ؛

 

دلم خواست تا آخر عمر به او خیره باشم دلم خواست...

 

 اما این شرم نگذاشت ؛ چون بنفشه ای سر به زیر افکندم ؛

 

 به زمین خیره شدم و او به آرامی از کنارم گذر کرد ؛

 

 با خطی از عطر دورم حصار کشید این دلخواه ترین اسارتی است ؛

 

 که عادلانه ترین حکمش حبس ابد من است




تاريخ : دوشنبه 03 تیر 1392 | 23:16 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران