تاريخ : پنج‌شنبه 25 مهر 1392 | 15:38 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(2)



تاريخ : پنج‌شنبه 18 مهر 1392 | 09:18 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(4)



تاريخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 | 16:46 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(0)



تاريخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 | 16:43 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(2)

شنیدیم٬ میگن:

وقتی یه دختر بخاطر یه پسر اشک میریزه ،
 
یعنی واقعن دوسش داره...

اما ....وقتی یه پسر بخاطر یه دختر اشک بریزه ،

یعنی دیگه هیچوقت نمیتونه کسیو مثل اون دوست داشته باشه ....

 



تاريخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 | 16:23 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(2)

 

کاش بودی . . .

 

وقتـی بغض مـی کردم . . .

 

فقطـ بغلم مـیکردی و مـیگفتـی . .

 

ببینم چشمـــــاتو . . . منـــــو نگاه کـن . . .

 

اگه گریــه کنـی قهـــــر مـیکنم میرمـــــا . . .!

 

فقط همـیــن …!!!



تاريخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 | 16:20 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(2)



دختر از دوستت دارم گفتن هر شب پسره خسته شده بود..
 
یک شب وقتی اس ام اس آمد بدون آن که آنرا باز کند

موبایل را گذاشت زیر بالشش و خوابید
 
صبح وقت مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت: پسرم مرده…
 
دختره شوکه شد و چشم پر از اشک

بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت..
 
پسره نوشته بود… تصادف کردم

با مشکل خودم را رساندم دم در خونتون

لطفا بیا پائین میخوام برای آخرین بار ببینمت…

«خیلی خیلی دوستت دارم»

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 | 16:17 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(1)

کاش می شد روی خط سرنوشت

روزهای با تو بودن را نوشت..

سرنوشت , ننوشت

گر نوشت , بد نوشت

اما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت!

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.

و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد.

وباز قصه پر غصه تکرار  ....

روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده

و شاخ و برگ تماشایی داشتم .

عاشق شدم . . . !!!!

عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!

و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور

تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،

چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن

و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم

درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس

سرنوشتم چه بود ؟

حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای

نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند

و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد

دوباره پر باز کند و به اوج برود

و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه

رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد

من در آتش میسوختم و او . . .

و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر

خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند

روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی

تبدیل کرد سیاه و دل سوخته . . .

 



تاريخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 | 15:52 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(1)

 

 

باز باران نه نگویید با ترانه می سرایم این ترانه جور دیگر

باز باران بی ترانه دانه دانه بر بام خانه

یادم آید روز باران پا به پای بغض سنگین تلخ و غمگین دل شکسته اشک ریزان عاشقی سرخورده بودم

می دریدم قلب خود را

دور می گشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان

می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه

پر بهانه زود برگردی به خانه

یادت آید هستی من آن دل تو جار می زد

این ترانه باز باران باز می گردم به خانه

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 | 15:47 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(2)

 

 

از این ور و اونور شنیدم داری عروس میشی گلم

مبارکت باشه ولی آتیش گرفت این دلم

خیال می کردم با منی، عشق منی، مال منی

فکر نمی کردم یه روزی راحت ازم دل بکنی

باور نمی کردم بخواهی راستی راستی تنهام بذاری

آخه یه عمر همش بهم گفته بودی دوسم داری

گفته بودی عاشقمی به پای عشقم می شینی



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 16 مهر 1392 | 15:43 | نویسنده : shabeporsetareh | ارسال نظر(1)
صفحه قبل1...2829303132...39صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران